نگاهی به مجموعه داستان«حرفه ی من خواب دیدن است» نوشته ی فاطمه زارعی
حرفه ی تو، فقط خواب دیدن نیست
«حرفهي من خواب ديدن است» اولين مجموعه داستان فاطمه زارعي است كه در بهار 88 توسط نشر چشمه به چاپ رسيده. اين مجموعه داستان شامل 14 داستان كوتاه است كه ميتوان گفت دو داستان از اين مجموعه فلش فيكشن هستند؛ «سر و كلهي قوزي دوباره پيدا شد» و «سمفوني رعد و برق» دو داستاني هستند كه ويژگيهاي فلشفيكشن را دارند و در واقع سعي كردهاند فلشفيكشن باشند.
12 داستان ديگر داراي ويژگيهاي مشتركي هستند كه حولِ عنوان مجموعه چرخ ميزنند. همانطور كه نويسنده با انتخاب عنواني كه نام هيچيك از داستانها نيست براي مجموعهاش خواسته بيشتر از يك نام براي كتابش انتخاب كند ما نيز با برخورد با آن و خوانش مجموعه به اين برداشت ميرسيم كه نويسنده در 14 داستنش خواسته فضايي ميانِ دنياي خواب و رويا و دنياي واقعي پيرامونمان بسازند. در واقع دنيايي كه رابط ميان اين دو دنيا است؛ يا بهتر است بگوييم نويسنده خواسته است فضايي بين دو فضاي ذهني و عيني بسازد، جايي كه عين و ذهن بهم گره ميخورند و يا رفته و برگشتهايي روان دارند.
يكي ديگر از ويژگيهاي اين مجموعه داستان كه فارغ از خوب يا بد بودن به عنوان ويژگي ميتوان از آن نام برد، حضور زنانگي در تمام داستانهاست. يعني اگر نويسندهي مجموعه و جنسيتش را ندانيم باز هم با خواندند مجموعه پي به اين نكته خواهيم برد كه دنياهاي ترسيم شده همگي دنياي ذهني يك زن است. بخصوص جاهايي كه نويسنده خواسته گريزي به دنياي پيرامون و خارج از خواب رويا بزند.
گذشته از جنسيت شخصيتهاي اكثر داستانها كه زن هستند، دنيايي كه در خواب و رويا و در ذهن تصوير ميشود و بيشتر از آن دنياي واقعي عناصري از حس زيباييشناسانهي زنانه را در خود دارند. چيزي كه اگر نويسنده قصد بر تركِ آن نداشت و بيواهمه ميخواست به آن دستيابد شايد تبديل به نقطهي قوت مجموعه ميشد در حالي كه اينگونه نيست و احساس ميشود كه نويسنده نميخواهد به اين كه دنيايي ذهني اما زنانه ترسيم ميكند ببالد و مدام از آن فرار ميكند. به همين خاطر عناصري كه براي اين كار به خدمت ميگيرد اعضايي احساس ميشوند كه گويي عضوي بيگانه در داستان هستند.
اگر بخواهيم بگوييم داستانهاي مجموعه بر چه پايهاي استوار هستند و يا بگوييم اين داستانها محور اصليشان چيست بدون شك به اين برداشت خواهيم رسيد كه كل مجموعه بر پايهي موقعيت استوار است و وراي ساختار خطيِ اكثر داستانها داستان از لحاظ ساختاري موقعيت محور است. موقعيتي كه شخصيتها و ساير اجزاي داستان در آن گرفتار ميشوند.
از طرفي ديگر نويسنده با انتخاب عنوان داستان خواسته تكليف مخاطب را روشن كند و بگويد با دنيايي عيني روبرو نخواهد بود. اما اينبار نيز اين نكته بنا به اين دليل كه شايد نويسنده چندان به ساخت دنياي ذهنياش و ارتباط برقراركردن آن با مخاطب اعتماد ندارد سعي ميكند هر به چندي گريزي به دنياي عيني بزند. در واقع داستان سعي ميكند بين عين و ذهن بازي كند.
رفت و برگشت ميان دو دنياي ذهني و همواره در اين دست داستانها نقطهاي است كه يا تبديل به مركز قدرت داستان ميشوند و يا داستان را بسيار پايين ميكشند. بيشك بايد گفت در اين مجموعه منهاي داستان «نامهبازكن آقاي لوتوس» در باقي مراتب هربار كه نويسنده خواسته ميان اين دو دنيا رفت و برگشتي داشته باشد دچار لغزش شده و نتوانسته آنطور كه بايد اين كار را انجام دهد.
اما يكي از درونمايههاي مشتركي كه در اين مجموعه به چشم ميخورد اين است كه نويسنده ميخواهد به مخاطب القا كند كه دنيايي پاك و دلخواه در دنياي عيني پيرامون وجود ندارد و به همين سبب است كه مدام در رويا و خواب سير ميكند. و هرجا كه شخصيتي با دنياي عيني خودش وارد ارتباط ميشود دقيقن با همان چيزي روبروست كه تصور ميكرده و يا در خواب ميديده؛ در داستان جوراب و دستكش بهاره اين درونمايه به خوبي به چشم ميخورد. و يا هرگاه با دنياي پيرامون ارتباطي دارد خبر خوشي برايش در راه نيست.
بازي يكي ديگر از عناصري است كه در بيشتر داستانهاي اين مجموعه مشترك است و نويسنده همواره سعي ميكند مخاطب را در بازياي شريك كند كه در حال رخ دادن است، از اولين داستان مجموعه «زندگي و مرگ يك قوزي» اين عنصر به خوبي به چشم ميخورد. شايد همين، يكي ازدلايلي باشد كه بتواند زارعي را به سمت نوشتن داستان كودك و نوجوان سوق دهد. او خوب قصه ميگويد و خوب ميداند چهگونه مخاطبش را درگير بازي كند، اما بازيهايي كه گاه بسيار سادهاند، خيلي زياد.
دنياي زنانهي فاطمه زارعي در مجموعهي «حرفهي من خواب ديدن است» ميتوانست دنيايي منحصر به فرد باشد به آن شرط كه دنياي ذهني فاطمه زارعي ميبود و عناصري بيروني آن را اشغال نميكرد. فرار كردن نويسنده از دنياي پيرامونش خود ميتواند نشانهي بارزي از رمانتيسيسم باشد كه گاه ميتواند دنيايي كه وصف ميكنيم را بيش از حد احساسي كند. اتفاقي كه بيشك در بسياري از داستانهاي اين مجموعه از جمله «ادب عاشقي» رخ ميدهد.
1: زندگي و مرگ يك قوزي
زاويه ديد: داناي كل و اول شخص
خلاصه داستان: در دادگاهي شش نفر محكوم به مرگ ميشوند و نحوهي اجراي حكمشان هم اينگونه است كه هر كس بايد ديگران را بكشد و در نهايت خودش نيز كشته ميشود و ... .
نگاه: داستان ساختاري دارد متشكل از 10 خُرده روايت كه در كل روايتي واحد ميشوند. خرده روايت اول در واقع شرح آن چيزي است كه قرار است اتفاق بيافتد با زاويه ديد داناي كل، و تكليف مخاطب را روشن ميكند. در واقع روايت اول موقعيتي را كه راويانِ خُرده روايتهاي بعدي دارند توجيه ميكند و بعد ما وارد داستان ميشويم.
نه خُرده روايت بعدي سعي دارد كه ميان اين شش نفر تفاوتهايي قائل شود و آنها را داراري شخصيت كند اما با اينكه شخصيتهاي جداگانهاي هستند داراي نقاط مشتركي نيز باشند كه آنها را به هم پيوند بزند، در دنياي آدمها چيزي مثل انسانيت كه ميان همه به يك نسبت تقسيم شده و وجه مشترك است.
نيتِ نويسنده نيتِ خوبيست اما اينكه تا چه حد از پسِ اين كار برآمده است بايد گفت چندان موفق نيست. بخصوص از لحظهاي كه روايتها به صورت پينگپنگي ميان دو نفر تقسيم ميشوند و ما ميفهميم هركدام كه ديگري را بكشد خودش نيز به همان شكل كشته ميشود. در واقع درونمايهي اصلي كار دچار چالشي ميشود كه به نظر ميرسد رسالت اصلي اين داستان نيست.
عدد شش كه پررنگترين نشانهي اين داستان است در واقع ميتواند اشارهاي به شش روز آفرينش داشته باشد.
پايان بندي داستان اما (دو خُرده روايت آخر) كه به ما ثابت ميكند اين دو نفر زنده ميمانند نيز يكي ديگر از تناقضهاي داستان است كه در كلِ روايت باز نشده است. در واقع ميتوان گفت فرمي كه براي اين اثر انتخاب شده است با توجه به پيچگيهايِ طرح چندان همخواني ندارد. وقتي ما طرحي پيچيده داريم كه خود ميتواند مخاطب را سردرگم كند استفاده از فرمي پيچدر پيچ شامل 10 روايت از زبان 7 راوي خود ميتواند به اين گمشدن سرعت بيشتري بدهد و در واقع سدي بر سر راه مخاطب بسازد.
در كل به اين داستان ميتوان بخاطر آزمودن فرم، به عنوان يك تجربه و تمرين نگاهِ مثبتي داشت.
نمره: 3
2: به جان خانم جان
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: دختري بعد از مرگ مادربزرگش در حالي كه جسد روي ايوان كفنپيچ است در اتاقشبه خواب ميرود و ...
نگاه: «به جان خانمجان» روايتيست از درگيريِ مرگ و زندگي. داستاني كه با درونمايهاي نه چندان جديد درگير است. داستان توسط راويِ اول شخص همراه با شك و ترديدي غريب روايت ميشود. در واقع راوي به خوبي ميتواند اين ابهامات موجود را به مخاطب منتقل كند. بافت زباني و بهانهي آغشته به خواب بودنِ روايت به خوبي سبب ميشوند كه ابهام را بپذيريم.
داستان از فضايي ذهني آغاز ميشود و در پايان به عينيتي آغشته به خيال سر ميخورد. شايد اين لغزش داستان از ذهن به عين به دليل حجم كم داستان چندان به دل ننشيند و مخاطب دوست داشته باشد داستان در همان فضاي ذهني پايان پذيرد.
البته تيزهوشي نويسنده در پايان بندي داستان به خوبي به چشم ميخورد، جايي كه ما نميتوانيم به طور قطع بگوييم داستان به عين آمده است يا همچنان در ذهنيات راوي باقيمانده است.
نمره: 3
3: جوراب و دستكش بهاره
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: دختري در معبدي ساليان سال گرفتار آمده است و همواره در روياي خروج از معبد است و ... .
نگاه: داستان ساختاري افسانه گونه دارد و قصه پررنگترين عنصر در اين داستان است. آنچه شايد در نگاه اول بعد از خوانش اول داستان به خوبي ذهن مخاطبِ حرفهاي را پر ميكند اين است كه نويسنده با علم به آنچه مينويسد از قصهگونگي وافسانهوار روايت كردن فرار نميكند.
همين امر سبب ميشود كه داستان را تا پايان بخوانيم و بتوانيم از رويهي داستان لذت ببريم و بعد اگر كمي داستان برايمان از يك قصه فراتر باشد به زيرلايههاي آن بپردازيم.
بخشي از اين زيرلايهها همواره ساختاري قصهاي دارند، همچون رازِ واژههاي روي كتيبه، دختري كه در راهروي زير معبد اسير است و درِسبز و دستكش و جورابي كه دختر هديه ميگيرد و ... همواره نشانههايي هستند كه ما را ياد قصههاي مادربزرگ مياندازد و ميتوانيم از اين قصه در ساختار و زباني مدرن و با عناصر داستاني معاصر لذت ببريم.
اما آنچه براي ما به عنوان نقاط سوال باقي ميماند اين است كه آيا اين اثردر زير لايههاي خود حرفي براي گفتن دارد؟ آيا تنهاييهاي دختر و آروزي پرنده شدنش و تحقق اين آرزو در پايان داستان ميتواند درونمايهاي باشد كه مخاطب را به دوباره خواني داستان تشويق كند؟
شايد بزرگترين درونمايهاي كه در اين اثر به چشم ميخورد در پايانبندي اثر نهفته است جايي كه دختر بعد از پرواز اين تصوير را از بيرون معبد ميبيند:
پرواز كردم و از آن بالا، ديدم بيرونِ در آهني يك راه باريك، خيس از نمِ باران است پر از جاي پا.
و اين همان تصويريست كه دختر در اوايل داستان به صورت ذهني و در خواب از پشتِ در ديده است. در واقع همسانيِ تصوير رويايي دختر از دنياي بيرون با واقعيتِ موجود ميتواند درونمايهاي باشد كه ما را به فكر فرو برد. اما باز هم اين مساله باقي ميماند كه نويسنده چهقدر خودش به دنبال اين درونمايه بوده.
نمره: 5
4: نامهبازكن آقاي لوتوس
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: مردي به اسم لوتوس نامهبازكني دارد كه هر نامهاي را كه با آن باز ميكنند حاوي پيامي خوش است و ... .
نگاه: «نامهبازكن آقاي لوتوس» بيشك داستان سالمي است. داستاني كه در روايتِ خطيِ آن باز هم ردِ قصهگي به چشم ميخورد و اين خود ميتواند در مرحلهي اول مخاطب را جذب كند و مخاطب از برخورد با لايهي روييِ داستان لذتِ خود را ببرد.
داستاني از نقطهاي همراه با ثبات آغاز ميشود و كمكم اوج ميگيرد و به بيثباتي ميرسد و بعد مجددن به خوبي آرام ميشود و در آرامشِ تنهايي دخترِ داستان پايان ميپذيرد. اين ساختر هشت مانند داستان به خوبي پياده شده و در واقع ميان ساختار و درونمايه و محتواي داستان با فرمي كه نويسنده براي آن برگزيده همخوانيِ خوبي داريم.
ميان اين داستان و بسياري از داستانهاي امريكاي لاتين ميتوان شباهتهاي بسياري يافت كه اين خود به تنهايي نقطهي ضعف نيست اما مشكل از آنجا شروع ميشود كه نويسنده با انتخاب اسم آقاي لوتوس بيشتر به اين مسئله دامن ميزند و داستان را بيش از آنكه به سمت ايراني شدن سوق دهد از ايراني بودن دور ميكند. مدرسه شبانهروزي دختران نابينا و امپراطوري كه نامه مينويسد همه بيشتر عناصري هستند براي دور كردن مخاطب از داستان ايراني.
اما در كل داستان داستانِ سالميست و مي توان به آن نمرهاي بالاتر از نمرهي قبولي داد چرا كه زاويه ديد اول شخصي كه در واقع داناي كل است تقريبن در هيچ كجاي داستان دچار تخطي نميشود. به جز يك مورد، جايي كه آقاي لوتوس از كنار دختر نابينا بلند ميشود و وقتي بر ميگردد راوي ميگويد:
پس از چند ثانيه سكوت دوباره دختر احساس كرد همان هيكلي كهه چند ثانيه پيش از كنارش بلند شده بود آرام كنارش روي زمين نشست.
در اينجاي داستان زاويه ديد از اول شخصي كه تقريبن داناي كل است به داناي كل محدود به ذهن دختر تبديل ميشود و چون اين تنها در همين يك خط اتفاق ميافتد خطايي است در زاويه ديد توسط نويسنده.
جز اين تقريبن ميتوان گفت داستان در هيچ يك از عناصرش دچار لغزش نميشود و ميتوانيم داستاني بخوانيم كه از آن لذت ميبريم.
نمره: 7
5: مورچهي ابدي
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: زني از حضور مورچهاي در مغزش كلافه شده است و با مورچه كه مدام روي مغز او راه ميرود درگير است و ... .
نگاه: «مورچه ادبي» يكي از داستانهاي اين مجموعه است كه به حيث انتخاب سوژه ميتوانست داستان درخشاني باشد اما بنا به دلايلي اينگونه نشد.
دختري متوجه ميشود كه مورچهاي در مغزش است و در روندي كاملن داستاني اين مورچه از نقطهاي كه مايه عذاب است تا لحظهاي پيش ميرود كه دختر به آن عادت ميكند و شخصيت از يك وضعيت بحراني به يك ثبات نسبي ميرسد، سپس اين ثبات به مراتب بهتر ميشود و دختر براي خوابيدن به حضور مورچه نياز پيدا ميكند و ثبات تبديل به آرامش ميشود و كمكم دختر عاشق مورچه ميشود و همه چيز تا اينجا خوب است!
اما به ناگاه، از جايي كه شخصيت با مورچهي ذهنش –كه ميتوانست به صورت نشانهاي بسيار خوب و موثر باشد- وارد ديالوگ ميشود همه چيز مصنوع ميشود. ديالوگها بسيار تصنعي و ضعيف هستند و هيچ بارِ روايتي يا درونمايهاي را از دوش داستان كم نميكنند و تنها تكههايي هستند كه توي چشم ميزنند. انگار اين ديالوگها از جايي ديگر وسط اين داستان افتادهاند.
يكي از نقاط ضعف اين داستان نقطه ضعفي است كه در بيشتر داستانهاي اين مجموعه نيز نمرهي داستان را پايين ميآورد و آن بازي ميان ذهن و عين است. و اين نقطه ضعف جايي برجسته ميشود كه نويسنده و داستان ميخواهند از يكي از اين دو موقعيت به ديگري بغلتند. به عنوان مثال در اين داستان داريم:
«يه روز كه تام و جري ميديدم، ديدم ماجرا بين يه موش و يه گربه و يه مورچه است. كه مورچههه كلن هيچ كارهاس. اي واي دارم ميبينمش. ... .»
تا قبل از اين 3 جملهي كوتاه هيچ نشانهي عيني در داستان وجود ندارد و داستان در يك ذهنيت محض شروع شده و ادامه دارد. دختر با مورچهاي كه در مغزش راه ميرود سر و كله ميزند و اين يك ذهنيت محض است. تنها دختر و مغز عناصر عيني هستند كه ما شاهد حضورشان هستيم.
ديدن مورچه در كارتون تام و جري با وجود حضور مورچه در مغز دختر ميتواند نشانهي خوبي براي چرخش از فضاي ذهني به عيني باشد اما داستان قرار نيست چرخشي از ذهن به عين انجام دهد. تنها يك عنصر عيني بيدليل وارد داستان ميشود و دوباره از جملهي چهارم «اي واي دارم ميبينمش.» به فضاي ذهني بر ميگردد و در سه صفحهي پاياني نيز هيچ عنصري عيني در داستان وجود ندارد.
اما از بخشي كه دختر داستان با مورچهي مغزش وارد ديالوگ ميشود كار افت ميكند و اين افت تا پايان و ديالوگ پاياني مورچه ادامه پيدا ميكند، جايي كه ميبينيم بيهيچ توجيه داستاني كار با ديالوگي طنز به پايان ميرسد. در حالي كه اين تغيير فضا نيز بيدليل به نظر ميرسد.
در كل ميتوان به اين داستان به صرف انتخاب سوژه توجه كرد.
نمره: 5
6: جان من وجود داشته باش
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: دختري در حال تاب خوردن است، معشوقش پشت سر و ميموني روي درخت روبرياش است و ... .
نگاه: باز هم داستان در فضايي ذهني و آغشته به رويا و كابوس آغاز ميشود. جايي كه راوي بين عشقش و ميمون روي درخت در حال تاب خوردن است. داستان بي هيچ درونمايهاي در فضايي ذهني باقي ميماند. در واقع به پرداختن به يك درونمايهي ذهني به تنهايي هيچ ايرادي وارد نيست اما مشكل از جايي آغاز ميشود كه نويسنده نميتواند در اين فضاي صرفن ذهني دوام آورد و ناخواسته به عينيتي كه هيچ توجيهي ندارد وارد ميشود.
اين وظيفه اينبار بر دوش ديالوگي است كه دختر با معشوقش انجام مي دهد ديالوگي كه جوابي هم ندارد:
«دوباره بر ميگردم پايين. سقوط ميكنم. سرازير ميشوم سوي عشقم كه بيحال خميازه ميكشد.
«دستت را بگير جلوِ دهنت.»»
و اين اتفاق بار ديگر در پايان بندي داستان و با روايتي كه راوي دارد تكرار ميشود:
«هركس امشب به آسمان نگاه كند رقص من و عشق و ميمون را بالاي درخت روي صفحهي درشت و روشن ماه ميبيند.»
و داستان تمام ميشود اما به راستي چند نفرمان حتي از سرِ هيچ، به آسمان نگاه كرديم تا دنبال ماه بگرديم و فقط لبخند بزنيم؟
نمره: 2
7: ادب عاشقي
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: شخصي نامهاي براي معشوقي خيالي مينويسد و آن را در حوض آب مياندازد و منتظر جواب ميماند و ... .
نگاه: دو تا از عناصري كه در نگاه كلي به مجموعه هم به آن اشاره شد، وجود بازي و زنانگي در داستانهاي مجموعه است كه اين داستان ميتواند شاهد مثال خوبي بر اين مدعا باشد.
در اين داستان نيز با بازياي مواجه هستيم كه شخصيت داستان خواسته يا ناخواسته خودش و به طبع ما را وارد آن ميكند. نامه مينويسد براي شخصي كه نميداند كيست و به آدرسي كه نميداند كجاست وارد ميشود اما اين بازي را ادامه ميدهد بازيِ پر رازي كه همواره يكي از عناصر قصههاي دوران كودكي و تاريخ قصهگوييِ ما نيز بوده است.
به عنوان مثال بازياي كه با نام «پروانه» و معاني مختلف آن در پايانبندي كار با آن مواجه ميشويم، بازياي است كه نويسنده به عمد راه انداخته:
«هميشه فكر ميكردم چرا اسم پروانه، پروانه است. آيا يعني پرش را باز مينهد (پر، وا، نه) يا پروايي ندارد (پروا، نه).»
و ديگري زنانهگي است. از ابتداي ماجرا و آن نامه نوشتنِ بيدليل و انداختن نامه در حوض تا پايانبندي و ديالوگ پاياني كار همه چيز در اختيار اثبات احساسات زنانهي خود نويسنده و در اينجا راوي است.
فضا پردازيِ كار به خوبي بيانگر احساسات و علايق يك زن است. تصوير شمعهاي روشن در خانهي بزرگي كه نمايشگاه است شايد پررنگترين تصوير زنانهي اين مجموعه باشد. جايي كه همه چيز مثل شمع روشن شده است. حتي پروانهي در حال پرواز.
نمره: 3
8: بهبه
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: كولياي كه هيچ كس نميداند از كجا آمده و تنها كارش شكار خرگوش است و ... .
نگاه: تقريبن فقط با تصوير مواجهايم و خبري از داستان نيست.
نمره: 1
9: كسي با بادبادك سفر كرده؟
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: دختري از بچگي رويايي داشته كه بادبادكي بسازد و آن را هوا كند، حالا به ان آرزو رسيده است و ... .
نگاه: جملهي آغازين داستان به مخاطب نشان ميدهد كه ميتواند منتظر داستانِ خوبي باشد:
«هزارتا بادبادك ساختم كه هوا نرفت.»
و اين بادبادك ساختن و هوا نكردن ميتواند نشان از هزاران چيز باشد كه شايد نزديكترينش به فضاي اين مجموعه داستان و ذهنيتي كه از نويسنده به دست آوردهايم باشد، همان رويا و آرزوهاي انسان است. آرزوها و روياهايي كه هزاران بار ساختهايم اما به آن نرسيدهايم. و داستان با اين فلسفه آغاز ميشود كه ما با شخصيتي مواجه ايم كه به روياهايش نرسيده است.
اما حالا به آرزويش كه به عنوان مثال بادبادك هوا كردن است رسيده است اما نكتهي جالب اين است كه ما هميشه بادبادك را از زمين به هوا ميبريم اما حالا او بايد بادبادكش را از آسمان به پايين بكشد!
و اين سوال مدام پيش ميآيد كه آيا آرزو خودِ بادبادك است (وسيله) يا بادبادك هوا كردن (هدف). و آنچه اين داستان را داراي درونمايهاي به مراتب عميقتر از داستانهاي قبل ميكند همين است كه مرزِ بين اين دو انتخاب آنقدر باريك است كه نميتوان نتيجهاي قطعي براي آن قايل شد.
آنچه از اين تلاش براي رسيدن به بادبادك براي شخصيت باقي ميماند تنها مرگ است، و پايانبندي نيز به درونمايه كار به خوبي كمك ميكند، آيا رسيدن به آرزوها تنها با مرگ امكان پذير است؟
نمره: 6
10: نشاني
زاويه ديد: اولشخص
خلاصه داستان: شخصي تصميم ميگيرد همه را رها كند و برود اما وقتي دور ميشود دلش تنگ ميشود و ... .
نگاه: «نشاني» هم يكي ديگر از داستانهاي اين مجموعه است كه فضايي كاملن آغشته به تصاويري گنگ دارد. داستاني كه به دليل حجم كمش بين اين همه تصوير رويا گونه گم ميشود و تقريبن شكل نميگيرد.
نمره: 1
11: سفيدي در سفيدي
زاويه ديد: سومشخص نمايشي
خلاصه داستان: خرس پاندا بچههايش را كه ديگر بزرگ شدهاند رها ميكند و ... .
نگاه: «سفيدي در سفيدي» داستاني است كه ميتواند شاهد خوبي بر اين مدعا باشد كه نويسنده ميتواند در زمينهي كودك و نوجوان نويسندهي موفقتري باشد.
داستان سفيدي در سفيدي كاملن از عناصر داستان كودك برخوردار است. از زاويه ديد تا تمام عناصر ديگر شامل فضاپردازي و شخصيتپردازي ساده و روان تا درونمايه، همه و همه از اين دست هستند.
نمره: 4
12: كلمهها و تركيبهاي تازه
زاويه ديد: سومشخص نمايشي
نگاه: داستان «كلمهها و تركيبهاي تازه» عينيترين داستان اين مجموعه است. داستاني كه سهم عينيت در آن به مراتب بيشتر از ذهنيت است.
داستان در فضايي عيني و با ديالوگهاي مادر و پسرش آغاز ميشود و در همين فضا ادامه پيدا ميكند اما درونيات ذهنِ پسر ما را مدام به فضاهاي ذهني هل ميدهد. پريشانيِ ذهن كودك كه به روياها و تصاوير ذهنش نهيب ميزند ميتواند مخاطب را در اين حال و هوا نگه دارد كه هر لحظه آمادگي غلتيدن به ذهن را داشته باشد.
اتفاقي كه در پايان بندي داستان به خوبي رخ ميدهد و مخاطب را در حسي آغشته به راز رها ميكند.
شايد اگر بخشي از ديالوگهاي اين داستان را كم كنيم و مبحث بيماريِ كودك را هم از داستان حذف كنيم و بار روايت و ديالوگها مساوي باشد بتوان اين داستان را بهترين داستان مجموعه دانست.
اما باز هم نبايد اين نكته را از ذهن دور كرد كه اين داستان نيز بيشتر به سمت داستان كودك و نوجوان گرايش دارد تا داستان بزرگسال.
اما زارعي تنها در اين داستان تا حدودي نشان داده است كه ميتواند در فضاي عيني نيز قلم بزند.
نمره: 5